چگونه ثروتمندان در حال عادی سازی خودشیفتگی و نابود کردن تمدن بشری هستند

گروه غرب از نگاه غرب خبرگزاری فارس: کنایه آمیز است، اما هرچه شکاف بین ثروتمندان و فقرا به سطوحی بی سابقه نزدیک تر شده، زبان طبقات پایین بیشتر به فرهنگ و آداب و رسوم ثروتمندان آلوده شده است. از بیست سال پیش به این سو زبان انگلیسی شروع به جذب و عادی سازی  جلوه های زبانی ثروت، مصرف و منزلت کرده که ورود برندهای لوکسی چون شنل، گوچی و لوئی ویتون به جریان اصلی فرهنگی و نمود آنها در فرهنگ پاپ و رسانه ها شاهدی بر آن است. تلویزیون ریالیتی  که در دهه ۱۹۷۰ وجود خارجی نداشت، در دهه ۲۰۰۰ به یکی از پرطرفدارترین ژانرهای تلویزیونی تبدیل شد که بخش عمده آن به نمایش شیوه های زندگی ثروتمندان می پرداخت و نقطه اوج آن را می شد در یک رئیس ستاره تلویزیون ریالیتی میلیاردر مشاهده کرد. چنین به نظر می رسد که شبکه های اجتماعی از اواخر دهه ۲۰۰۰ و دهه ۲۰۱۰ از نظر فرهنگی عادی سازی خودشیفتگی، نوعی وسواس نسبت به تصویر خود و یک گرایش به مصرف گرایی چشمگیر را تشدید کرده اند. تعداد کمی از ما ثروتمند هستیم ولی همگی  آرزو داریم که در اینستاگرام ثروتمند به نظر برسیم.
لورن گرینفیلد مستندساز و عکاس طی بیست و پنج سال گذشته این دگرگونی ژرف در فرهنگ را مستند کرده است، در حالی که طی همین مدت ماتریالیسم بی محتوا و ملال آور ثروتمندان به بقیه ما نیز رسوخ کرده است. گرینفیلد که زمانی نیویورک تایمز او را «برجسته ترین وقایع نگار تصویری توانگرسالاری در آمریکا» نامیده بود، یک فیلمساز و عکاس برنده جایزه امی است. گرینفیلد  تجربه مستند کردن شیوه زندگی ثروتمندان و افراد معروف و غیرمعروف را دارد: وی در مستند بسیار ستوده شده سال ۲۰۱۲ خود «ملکه ورسای»، خانواده میلیاردر سیگل را در مدت تحقق خواسته خود برای ساختن بزرگ ترین خانه در ایالات متحده دنبال کرده است. توصیف صادقانه، تزتزل ناپذیر و دلگیر او از زندگی سرد و خالی آنها باعث شد تا دیوید سیگل  بزرگ خانواده، به اتهام افترا از سازندگان این فیلم شکایتی کند که موجب تبلیغ بیشتر برای فیلم شد و در نهایت شکایت سیگل ها  به جایی نرسید.
تازه ترین کار گرینفیلد «نسل ثروت» تلاشی است برای درک پیچیدگی ها و ظواهر ثروت و ثروتمندان که به درون فرهنگ عامه رسوخ کرده است.

در ادامه گفتگوی کیت اسپنسر را با او می خوانید:

– نسل ثروت یک پروژه کتاب و فیلم بسیار فوق العاده و غنی است. برای کسانی که شاید آن را ندیده باشند کل این پروژه را چگونه توصیف می کنید؟ می دانم که این پروژه نتیجه کاری ۲۵ ساله است.
– یک روز شروع کردم به مرور عکس هایی که از اوایل دهه ۹۰ گرفته بودم و متوجه شدم که همه آنها به شکلی داستان هایی را تعریف می کنند که من درباره مصرف گرایی، تصویر ما از بدن خود، شهرت، سلبرتی مداری و بحران اقتصادی دنبال کرده بودم؛ این عکس ها از این طرق به هم مرتبط می شدند. این طور شد که تصمیم گرفتم کاوشی ساختاری در میان کارهای خودم انجام دهم و به عکس ها به عنوان مدرکی از این واقعیت نگاه کنم که ما به عنوان یک فرهنگ چگونه تغییر کرده ایم.
چیزی که در میان این تصاویر دیدم این بود که این عکس ها تغییری بنیادین را در رویای آمریکایی فاش می کردند، اینکه ما از رویایی که پاداش سختکوشی و قناعت و انضباط بود به فرهنگی رسیده ایم که زرق و برق و سلبرتی مداری و خودشیفتگی را تعالی داده است.

– جالب است. و شما گفتید که این پدیده ای جهانی است، درست است؟ یعنی عکس ها و نماهای فیلم هایتان را از سراسر جهان گرفته بودید، درست می گویم؟
– درست است. من کار را از لس آنجلوس در دهه ۹۰ شروع کردم، اما حتی وقتی که در لس آنجلس کار می کردم این احساس را داشتم که این شهر را بیشتر به عنوان جلوه نهایی از چیزی می بینید که در فرهنگ عامه رسوخ کرده است. با این فرق که در اینجا از همه جا به آتش نزدیک تر هستید.
اما بعد متوجه شدم که دیگران این فرهنگ را فقط به عنوان فرهنگ لس انجلس می دیدند، برای همین ماموریتم را این قرار دادم تا اول به سراسر کشور و بعد به مکان های مختلف در دنیا بروم تا ببینم که ما این ارزش ها را چگونه صادر می کنیم؛ صدور این فرهنگ با رسانه های جهانی، با اینترنت، با شبکه های اجتماعی، با برندسازی و برندسازی بین المللی. در نسل ثروت چیزی که واقعا تلاش داشتم نشان بدهم این ویروس جهانی بود که همان مصرف گرایی باشد.

– و از نظر من این همان نکته جالب فیلم است، اینکه کالاها و برندها و تصاویر هر جا که باشند یکی هستند، چه در هنگ کنگ یا مسکو  باشند و چه در لس آنجلس یا اورلاندو.  مثل این بود که این فرهنگ در همه جا حیات دارد. این خیلی جالب است که چگونه چنین چیزی، همان ایده ها، همان ارزش های فرهنگی در همه جا منتشر شده باشد.
– درست است. در واقع نگاه من به این بود که چگونه فرهنگ ما، فرهنگ بین المللی تحت تاثیر نفوذ شرکت ها و جهانی سازی و رسانه ها به شکلی در حال یکدست شدن است. من در کارم در واقع به دنبال مشابهت ها در ارزش ها و اثرات آنها بر رفتارهای مردمی هستم که به واقع خیلی با هم فرق دارند.
این فکر در دوران بحران اقتصادی به ذهنم خطور کرد. چون از لس آنجلس، از طبقه متوسط تا طبقه کارگر تا میلیاردرها در فلوریدا و دوبی تا ایسلند و ایرلند شاهد پیامدهای مشابهی از رفتاری مشابه بودم.
سیستم مالی مرتبط شده یکی از آن عوامل یکدست کننده بود.  چیزی واقعا علاقه مند به دنبال کردنش بودم همین بود. منتقد فرهنگی کریس هجز در سراسر فیلم حرف می زند و در انتها نظر خودش را می گوید که واقعا دوست دارم. می گوید که چگونه فرهنگ مرجع توسط ارزش های سرمایه داری شرکتی نابود شده. می گوید در واقع همین فرهنگ مرجع است به ما یاد می دهد که هستیم و از کجا می آییم.
به این ترتیب وقتی این فرهنگ را از دست می دهیم، به شکلی هویت های خودمان را از دست می دهیم. و به نظرم به خصوص در میان جوانان می بینیم که چگونه فرهنگ به شدت به برندها، به اینکه چه دارید و چه می پوشید و چه می خرید مرتبط شده است.

– درست است. و یکی از دیگر رشته های جالبی که در سراسر فیلم کشیده شده دقیقا این است که تقریبا در هر موضوعی – چون ما خیلی از موضوعات را برای مدتی طولانی در طول زندگی مان دنبال می کنیم یا در مقاطع مختلفی از زندگی به سراغشان می رویم- به نظر می رسد که تمام این جوانان به شکلی می پذیرند که یا خود پول یا چیزهایی که با پول می خرند هیچ وقت آنها را خوشحال نمی کند. با این حال چیزی که به نظرم جالب می آمد این بود که به نظر می رسید بعضی از آنها نمی توانند از این شیوه زندگی دست بردارند، مثل آن بانکدار آلمان.
– بله، دقیقا درست می گویید. چیزی که من متوجه شدم این بود که موضوع در واقع به اعتیاد مربوط می شود و نه به پول. در فیلم شما می بینید که ثروت فقط در پول نیست، بلکه در تمام چیزهایی است که به شما ارزش می دهد. و برای همین کسانی را می بینید که در پی زیبایی و جوانی و شهرت و تصویر هستند. اما این کار در ماهیت خود مثل یک اعتیاد است که فکر می کنید قرار است چیزی را برایتان به ارمغان بیاورد که در واقع نمی آورد.
به تمام مقولات به نوعی به عنوان وسیله ای نگاه می شود پر کردن یک جای خالی یا تهی ساری که نمی توان آن را با این چیزها پر کرد. بلکه آنها فقط  روی آن چرخ دوار طلایی مخصوص موش ها در حرکت هستند که استعاره ای از اعتیاد است و تنها راهی که می توانید این روند را متوقف کنید زمانی است که به حضیض سقوط بیفتید. به این ترتیب است که ما در فیلم شاهد سقوط های زیادی هم در سطح فردی و هم به طور جمعی هستیم.

– صحبت از اعتیاد شد؛ شما پای خانواده خودتان را نیز به فیلم باز کردید؛ هم مادر خودتان و هم فرزندانتان. که البته من انتظارش را نداشتم، چون قبل از نسل ثروت، ملکه ورسای را دیده بودم که در واقع اصلا خودتان را وارد آن نکرده بودید. از همان اول در نظر داشتید که موقع ساخت فیلم  به جای برسید که دوربین را به طرف خودتان و خانواده تان هم برگردانید؟
– نه.این اتفاق در طول کار رخ داد. کم کم به این فکر افتادم که خودم به عنوان نوعی راوی در فیلم حضور داشته باشم، البته بیشتر به صدایم فکر می کردم نه حضور  فیزیکی ام که در ابتدا واقعا برایم ترسناک بود. ولی احساس کردم که انگار خودم و سفرم حلقه واسطی هستیم بین موضوعاتی که درفیلم مطرح می شود.
من همیشه سعی کرده ام اصلا نگاهی آمیخته با قضاوت و پدیده ها و مردم را در وضعیت هایی نشان دهم که فکر می کنم با فرهنگ بزرگ تر سخن می گویند و بخشی از فرهنگ و تاثیرات جریان اصلی هستند. برای همین از مردم می خواهند خودشان را در شخصیت ها ببینند، مثل کاری که در ملکه ورسای انجام دادم.
برای همین احساس کردم که این طرح این نکته نیز اهمیت دارد که همه ما در این فرایند همدست هستیم و من هم از این قاعده مستثنا نیستم. می خواستم این کار را با نگاه کردن به اینکه من هم از این تاثیرات اثر پذیرفته ام نشان بدهم.
روزی داشتم با فلورین، همان بانکدار آلمانی حرف می زدم که شخصیتی بسیار خودنما در فیلم است. او راوی این است که چطور می توان هشتصد میلیون دلار پول درآورد، تمام این پول را از دست داد و به راوی این حقیقت تبدیل شد که چگونه پول آنچه را که فکر می کنید برایتان به ارمغان خواهد آورد، به همراه نمی آورد.
او در نقطه ای خاص مرا به چالش کشید و پرسید: «چگونه می شود صد ساعت درهفته کار کنی و این مسئله روی رابطه ات با هر چیزی که برایت اهمیت دارد تاثیر نگذارد؟» این سئوال مرا مجبور کرد یک جورهایی به این موضوع فکر کنم، می دانی، من در سفری سه هفته ای بر سر راهم به ایسلند در آلمان اقامت داشتم، دوتا بچه هایم خانه بودند و سعی می کردم با پیام رسان فیس تایم با آنها درارتباط باشم. این باعث شد که من هم به اعتیادم به کارم فکر کنم.

– صحنه معرکه ای در فیلم وجود دارد که پسرتان گابریل در این باره صحبت می کند که  چطور برادر بزرگ ترش در امتحان ای سی تی نمره کامل را گرفته و او می ترسد که هیچ وقت نتواند چنین نمره ای بیاورد و هیچ وقت نتواند مثل پدر و مادر و برادرش به هاروارد برود. و این خیلی حیرت انگیز بود، چون قبلا دوربین روی تمام این بچه پولدارها زوم شده بود و آنها هم نگرانی هایی مشابه نگرانی پسر شما را داشتند.
– بله. درست است. به نظرم این چرخه بیشترخواستن، خود را به طرق بسیار متفاوتی نشان می دهد. فکر نمی کنم که هیچ کس بتواند بگوید که خارج از این چرخه قرار دارد. من همیشه به مدرنیسم  به شکل خاصی فکر می کردم، به شکل یک جور تجمل قابل توجیه برای یک طبقه پیچیده یا روشنفکر.
و بله…موفقیت درخانواده من واقعا مهم بود. گابریل همچنین از  فشار سنگینی حرف می زند که مقایسه کردم به او وارد می آورد و درواقع یکی از درونمایه های کل فیلم است، اینکه ما در یک جور حالت اضطراب و نگرانی زندگی می کنیم، نگرانی از اینکه هیچ وقت نمی توانیم به اندازه کافی خوب باشیم، چون خودمان را با چیزی که نه تنها دررسانه ها بلکه در شبکه های اجتماعی می بینیم مقایسه می کنیم. نه با آدم های واقعی، بلکه با آدم های خیالی و ساختگی.
من درمورد جنسیت خیلی کار کرده ام و برای همین فیلم کوتاهی ساختم به اسم «فرهنگ زیبا» و حتی در کتابم «فرهنگ دختر» به این نگاه می کنم که دختران چگونه خودشان را با تصاویر مدل هایی مقایسه می کنند که نه تنها از نظر ژنتیک خاص هستند بلکه تصاویر آنها دستکاری و پیرایش نیز می شود. برای همین به معنای واقعی کلمه رسیدن به جایگاه آنها غیرممکن است. حالا هم فکر می کنم که همه ما به نوعی در این حالت قرار داریم.
برای همین وقتی گابریل از مقایسه خودش با برادرش  صحبت می کند یا از این احساسش که نمی تواند به پای او برسد، در ابتدا قصد نداشتم که خانواده خودم هم در فیلم حضور داشته باشند ولی دلم می خواست همان سئوالی را که از سوژه هایم می پرسم از خودم هم بپرسم، نگاهی سخت و نزدیک به مسائل اساسی زندگی.

– شما بعد از نمایش فیلم آن را فیلمی فمینیستی از نظر نگاه خاص آن به دختران و زنان نامیدید. آیا می توانید بیشتر توضیح بدهید؟ برایم جالب است بدانم منظورتان چه بود که اشاره کردید زنان هم کالا هستند و هم از کالا شدن خودشان قدرت می گیرند.
– درست است. من کار زیادی روی مسئله جنسیت انجام داده ام و در ابتدا مطمئن نبودم که این مقوله را چگونه باید در «نسل ثروت» جای بدهم. بعد متوجه شدم که از جنبه تبدیل شدن انسان ها به کالا، دختران به راستی می توانند یک مطالعه موردی پرقدرت و تراژیک باشند. چیزی که می توان آن را هزینه نهایی و تباهی سرمایه داری دانست، یعنی فروش انسان ها. در مورد دختران از طرفی این را در نظر داشتم که دختران چگونه به فروش می رسند- چون احساس ناامنی های آنها از تصویر بدنشان آنها را به مصرف کنندگان بسیار آسیب پذیر و تهی  تبدیل می کند («اگر این را بخری می توانی تمام مشکلات پوستت، اندامت را اصلاح کنی» و از این قبیل) – از طرف دیگر این را هم در نظر داشتم که آنها چطور از نظر فیزیکی نیز به فروش می رسند.
این واقعیت خود را به طرق مختلفی نشان می دهد، از بازی معصومانه تعویض لباس های مختلف توسط دختربچه ها که در آن نیز نوعی سکسوآلیزه کردن پیش رس دیده می شود، تا دختران نوجوانی که تصاویری سکسی از خودشان می گیرند و در شبکه های اجتماعی به نمایش می گذارند تا زنانی که که احساس می کنند انگار نمی خواهند پیرشوند و دست به جراحی پلاستیک می زنند؛ به این دلیل که ارزش آنها در زیبایی و اندام آنها آنهاست و به هیچ قیمتی نمی خواهند آن را از دست بدهند.

– حال که صحبت از این شد چیزی دیگری هم درفیلم وجود داشت که فکر می کنم جالب بود. در صحنه ای از فیلم دیدم که عمدتا بر ۱ درصدی ها تمرکز شده بود، اما کل فیلم عملا در این باره است که چگونه ارزش ها و فرهنگ این ثروت سالاری و تمرکز افراطی بر ماتریالیسم و از این قبیل به درون طبقه کارگری رسوخ کرده است. به طور اخص به کاتی آن راننده اتوبوس فکر می کنم که صحنه ای بسیار خوفناک را از گمانم چندین جراحی پلاستیک خود در برزیل نشان می دهد.
– خب او چندین جراحی را در یک سفر به برزیل انجام می دهد، چون اگر  به برزیل بروید این جراحی ها خیلی ارزان تر برایتان تمام می شود و دکترها عملا چنیدن عمل جراحی را رویتان به شکلی انجام می دهند که در آمریکا انجام نمی دهند. و بله، من واقعا از دیدن آمار مربوط به جراحی های لاستیک  حیرت زده شدم. در برزیل ۷۵ درصد زنانی که جراحی پلاستیک انجام می دهند ۵۰ هزار دلاریا کمتر هزینه می کنند. زمانی این کارها هم مثل اختلالات مربوط به غذا خوردن به چشم چیزهایی خاص ثروتمندان نگاه می شد، ولی اکنون واقعا به طبقات دیگر هم سرایت کرده اند. و به نظرم یکی از دلایل اصلی آن به نحوه بمباران ما با تصاویر مربوط به  تجمل و فراوانی و رفاه باشد. همچنین به شکلی به دلیل یک جور افسانه پردازی جدید از رویای آمریکایی باشد که در آن بدن به مرز جدید بین فقر و ثروت تبدیل شده، رویایی که در آن هرکسی که پول، تلاش و اراده کافی داشته باشد می تواند خود را از نظر جسمانی تغییر دهد.
و این به شکلی تقصیر خود شماست اگر انگیزه و اراده لازم را برای انجام این کارندارید. می توانیم این چیزها را در برنامه های تلویزیونی، در برنامه های ریالیتی مثل «قو» و برنامه های مربوط به تغییرات در شکل بدن و چهره  بینیم…معذرت می خواهم که چنین تصاویر خشنی را نشان داده ام، ولی احساس می کردم که  واقعا مهم است که فقط شاهد قبل و بعد این جراحی ها که دررسانه ها می بینیم نباشیم، بلکه وسط آنها و خشونت و خطری که واقعا بخش عمده ای از این دگرگونی های ظاهری محسوب می شود در فیلم ببینیم.

– اواخر فیلم منتقد فرهنگی کریس هجز آمریکا را به عنوان تمدنی در لبه سقوط توصیف می کند. اما بعد فیلم با یادداشت امیدوارکننده تری به آخر می رسد. آیا آن دیدگاه آخرالزمانی کریس هجز از آینده را می خواستید با بیننده درمیان بگذارید یا قصد داشتید فیلم را با نوعی احساس امیدواری نسبت به آینده  به آخر برسانید؟
– من هم دیدگاه کریس را قبول دارم، ولی به گمانم نوعی دوگانگی نیز در درونم وجود داشته باشد. به نظرم دلیل اینکه این کار را انجام دادم و درمجموع نیم میلیون عکس را بررسی کردم، این است که به شکلی احساس می کنم اگر در همین مسیر باقی بمانیم و همین شیوه را ادامه دهیم، آخرالزمان اجتناب ناپذیر است. با توجه به آنچه که من درطول ۲۵ سال گذشته دیده ام، از چنین آخرالزمانی گریزی نخواهد بود.
با این حال فکر می کنم که یک احتمال هم برای باقی نماندن در این مسیر وجود دارد. شخصیت های زیادی در فیلم و کتاب حضور دارند که وقتی به اساس کار برمی گردند، چه بحران اقتصادی باشد و چه فروپاشی های فردی خودشان، به شکلی این بینش را از خود نشان می دهند که در این میان باید چیزی تغییر کند.
برای همین از یک نظر احساس می کنم که امکان تغییر دادن این مسیر وجود دارد. ولی برای عملی کردن چنین تغییری به اراده و عمل اکثریتی بزرگ نیاز داریم.
نویسنده: کیت اسپنسر (Keith Spencer)
منبع:  yon.ir/CmjND

انتهای پیام. 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *